رپ خودمون داريم ؛ همون كه مي گيم بحرطويل !
با عطاران
درباره خيلي چيزها حرف زديم
ازبازيگران عجيب و غريب اش تا ايده هاي غريب و
عجيب اش!
شيوه اي كه ترانه تيتراژ را خواندم ريشه خارجي نداره ماتو ادبياتمون بحرطويل
داريم كه نزديك به رپ خونيه
با
رضا
عطاران كه صحبت مي كني، احساس مي كني كه وسط حياط شازده ايستاده اي و همه دور و
برت
هستند. عطاران به تنهايي، به اندازة تمام شخصيت هايش بامزه و دوست داشتني است.
با اين
كه سريال آخرش كلي گل كرده و هوادار پيدا كرده، كماكان معتقد است كوچة
اقاقيا
و خانه به دوش از متهم گريخت بهتر از آب درآمده اند. من كه هيچ كدام از
كارهاي
قبلي عطاران را كامل نديده بودم، نمي توانستم قضاوت درستي داشته باشم و
البته
او هم از اين قضيه كلي بُل گرفت. گفت وگو با عطاران، خيلي صميمي و دوستانه
بود و
او راحت حرف مي زد. ترجيح مي داد وارد معقولات نشود و بارها تكرار كرد كه
هدفش از
كارگرداني، فقط سرگرم كردن بيننده هاست. او شايد نمي داند كه اين خواستة
غايي
بزرگاني مثل آلفرد هيچكاك و بيلي وايلدر هم بوده. شايد هم مي داند. به هر حال،
از كسي
كه از زندگي زيباست و شكستن امواج به يك اندازه خوشش مي آيد، هيچ چيز بعيد
نيست.
اين گفت وگو به شكل محاوره اي تنظيم شده. (برخلاف ميل خودم كه تا حالا اين
كار را
نكرده ام.) چون در غير اين صورت، ماجرا جدي مي شد و خيلي از حرف ها سمت و
سوي
ديگري پيدا مي كرد.
سعيد
قطبي
زاده
مي
دوني خيلي ها راجع به تو چي فكر مي
كنن؟
نه.
خيلي
ها مي گن رضا عطاران، سالي يك سريال مي
سازه و
با پولي كه مي گيره، راه مي افته دور شهر مي چرخه و امثال مش قربون ها رو
براي
سريال سال بعدش انتخاب مي كنه؛ جاهاي خوب رو براي فيلم برداري مي بينه و با
همه چيز
رو به رو مي شه. به خاطر همين، وقتي توي مصاحبه ات گفتي كه مش قربون براي
تست
اومده بود، عده اي تعجب كردن. من فكر مي كردم مثلا مش قربون رو از توي يك قهوه
خونة
پايين شهر پيداش كردي و باهاش رفيق شدي و آوردي به سريالت. اين تصورها چقدر
درسته،
چقدر غلط؟
امروز مثلا من از ميدون
هفت تير
تا اين جا (نزديك هاي ساختمان بورس) رو پياده اومدم. اصلا دوست دارم بگردم
ميون
آدما و به قول خودت بلولم و شخصيت ها رو پيدا بكنم. اينارو پيدا مي كنم نه
براي
اين كه حتما ازشون تو سريال استفاده بكنم. مي خوام بشناسمشون. جوري كه اگر تو
سريال
از آدمايي مشابه اينا استفاده كردم، با شناخت برم سراغشون و باورپذير از آب
دربيان.
يكي از مهم ترين چيزايي كه در هر سريال به اش فكر مي كنم، اينه كه از
خصوصيات
فردي آدما استفاده بكنم تا احساس قصه، بيشتر به بيننده منتقل بشه. در مورد
اون
مصاحبه هم كه گفتي، ماجرا از اين قرار بود كه پسر آقاي پورمخبر اومده بود تست
بدهد.
مي دوني كه روال كار ما اين طوريه كه يك عده ميان تا خودشونو معرفي بكنن. من
داشتم
با پسر آقاي پورمخبر صحبت مي كردم كه ببينم به درد اين كار مي خوره يا نه.
وسطاي
صحبت، يهو متوجه پدرش شدم كه يك گوشه اي وايستاده بود. هر وقت كه نگاهش مي
كردم،
با اون صداي خاص خودش مي گفت: خيلي چاكريم، خيلي مخلصيم، ذاتتو عشق است،
مرامتو
عشق است و خلاصه از اصطلاحات عجيبي استفاده مي كرد. ديدم اين آدم، شيرينه و
مي تونه
جذاب باشه. نقش مش قربون توي قصه به اين اندازه نبود. اصلا آوازخوني نداشت.
اين
صحنه ها براساس ويژگي هاي فردي او شكل گرفت. اين رو هم بگم كه من تا حالا از
هيچ كس
تست بازيگري نگرفته ام. با طرف حرف مي زنم، و موقع حرف زدن، تشخيص مي دم كه
به درد
مي خوره يا نه. به محض اين كه پورمخبر براي ما آواز خوند، گفتم همينه.
يادت
هست چه آوازي خوند؟
به من
مي گن سيه بخت، به من نخندين آدماي
خوشبخت.
چرا
مي گي پورمخبر؟ اون كه اسمش تو
تيتراژ
پرمخور آمده.
پسرش مي
گفت بنويسيد
پورمخبر. خودش مي گفت اسمم پَرمَخوَره. ما هنوز هم نمي دونيم اصلش كدومه!
چه جوري تونستي
بين يك نابازيگر مثل مش قربون،
با يك
بازيگري كه چهل سال سابقه داره، مثل محمود بهرامي (شازده)، يك تعادلي برقرار
كني كه
جنس بازي هاشون يكدست بشه؟
نظر من
راجع به
بازيگري، اينه كه اگه بازيگر بتونه خودشو بازي كنه، بهترين نوع بازي شو مي
تونه
ارائه بده. من هم واقع گرايي رو دوست دارم و از بازي هاي غلوآميز، خوشم نمي
ياد.
آقاي محمود بهرامي، يك عمر طبيعي خنديده، يعني به مدل خودش. اگه همينو بازي
بكنه،
عادي تر و واقعي تره. بنابراين، سعي مي كنم از خندة خودش استفاده بكنم. پشت
پرده
قايم شدنش رو ديده بودي؟ اون مال خودشه. اگه غير از اين بود، يك جور ديگه اي
از آب
در مي اومد.
چيزايي هست كه مطمئن ام
اصلا به
شون فكر نكرده بودي و مال خود بازيگرهاست و تو فقط دستشونو باز مي گذاري كه
اينارو
بگن. دربارة اين جنبة كار بگو.
اين
هم خيلي
تو كار مؤثره. از اولين جلسه هاي دورخواني، بازيگرها شروع مي كنند به مايه
گذاشتن.
در همين شرايط، ناخودآگاه چيزايي مي گن كه هيچ كدومشون پيش بيني نشده. من
نمي گم
اينارو اصلاح بكنن. بلكه مي گم سعي كنن همين جوري برن جلوي دوربين. اگه چيز
ديگه اي
به ذهنشون مي رسه، ازشون مي خوام كه راحت بگن. ما گوش مي كنيم، خوب هاشو
درمي
آريم و تمرين مي كنيم و بدهاشو مي ريزيم دور. منظورم از خوب ها، اونايي يه كه
در روند
قصه به ما كمك بكنه. نه اين كه فقط خنده دار باشه.
تو
كه با اين سبك و سياق و با اين روحيه كار مي
كني،
موقع هدايت بازيگرهايي مثل حميد لولايي، منوچهر نوذري يا سيروس گرجستاني، خنده
ات نمي
گيره...
اين
مشكلو داشتم. برنامه اي
بود
براي كودكان به اسم سيب خنده . من كارگردان بودم. تا آخر پروژه نتونستم بگم:
سه، دو،
يك. چون حس مي كردم اگه بگم، يعني خيلي از بازيگرها بيشتر مي دونم. چند بار
گفتم:
سه، ديدم نمي تونم ادامه بدم. احساس مي كردم با اين كار، از گروه جدا مي شم.
عادت من
اينه كه توي كار، خيلي به بازيگر نزديك مي شم. چون كار اوناست كه نمود پيدا
مي كنه
و جلوه داره. بازيگرها هستن كه ديده مي شن. همه چيز در خدمت اوناست.
من
سريال هاي سال هاي قبلت رو كامل نديدم. ولي
اون
قسمت هايي كه از مجيد دلبندم و قطار ابدي و كوچة اقاقيا ديدم، به نظرم مي رسيد
كارهاي
خوبي نبودند. با اين دو سريال آخر، خيلي پيشرفت كرده اي.
اين
سريال آخري، جزو سخت ترين كارهايي بود كه
تا حالا
كرده بودم. به دلايل زياد. بازيگرهاي زيادي داشتيم و من بايد به همة جزئيات
فكر مي
كردم. همة اين ها واقعا نقش داشتن و مؤثر بودن. سريال پارسالي، خيلي راحت
بود. از
نظر احساسي و روابطي، كار پارسالم موفق تر بود. كوچة اقاقيا رو خيلي دوست
دارم.
شايد اون موقع كه پخش مي شد، تو زياد نمي فهميدي! برو چند قسمتشو نگاه كن. تا
قسمت
پنجاهش خيلي عالي شده.
منوچهر نوذري
رو
نتونسته بودي كنترل كني.
اتفاقا
به نظر
من،
نوذري خيلي خوب بود.
راست
مي گن متن
متهم
گريخت رو اصغر فرهادي نوشته؟
من
فرهاد
توحيدي
هم شنيدم!
ايدة
اوليه هم مال سعيد
آقاخاني
بود؟
آره.
اسم
شخصيت ها رو چطوري انتخاب كردي؟ بوفالو،
عبدل آب
دوغ، سرور... انگار توي انتخاب اسم ها هم به طبقة اجتماعي و جايگاه فرهنگي
شخصيت
ها فكر كرده اي.
خب، اين
هم خيلي
مهمه.
همون طور كه مي گي، بايد همخواني داشته باشه با طبقة اجتماعي
شون
دوست دارم بگردم ميون آدما و شخصيت ها رو پيدا بكنم نه براي اين كه ازشون تو
سريال استفاده بكنم مي خوام بشناسمشون
اهل فوتبال هم هستي؟
اهل
فوتبال ديدن هستم. اگه يك فوتبال خوب ببينم،
به
اندازة ده تا فيلم سينمايي به ام مي چسبه. اصلا از فيلم هايي خوشم مي ياد كه
اتفاقاتشو نشه پيش بيني كرد. قصه ها معمولا جوري نوشته مي شن كه مي شه آخرش رو حدس
زد. اما
فوتبالو اصلا نمي شه پيش بيني كرد و همين مسأله جذابش مي كنه.
اسم استاداسدي
رو به دليل علائق فوتبالي ات
انتخاب
كردي؟
آره،
چيز مهمي نيست،
بگذريم.
چه
جور فيلم هايي رو دوست
داري؟
زياد
هست. مثل زندگي زيباست روبرتو
بنيني.
اگه بخوام فيلم بسازم، سعي مي كنم اين جوري بسازم. از ژانر فيلم هاي
كلاهبرداري هم خوشم مي ياد. مثل دار و دستة يازده نفرة اوشن [ساخته استيون
سودربرگ]. يا اون فيلمه چي بود كه كاترين زيتا جونز و شان كانري مي رفتن
كلاهبرداري؟
entrapment.
دام گذاري.
آره، از
همه شون بهتر، نيش پل نيومن و رابرت
ردفورد.
توي ژانر...
ژانر
رو بي خيال شو.
فيلم
هاي مورد علاقه ت رو بگو.
دو تا
از
فيلم
هاي بعدي روبرتو بنيني رو دوست ندارم. شكستن امواج [لارس فون تريه] هم خيلي
خوب
بود. خيلي حال كردم. سليقه است ديگه.
سليقه ت بد نيست.
چاكرتيم.
يك
سري نكته ها توي سريال متهم گريخت هست كه
زياد به
چشم نمي يان، ولي خيلي مؤثر و خوبن.
مثل چي؟
مثل
زخم روي سر هاشم (سيروس گرجستاني). اين هم
مثل
انتخاب اسم، مربوط به طبقه و شغل و اين حرف هاست؟
اول از
اين جا شروع شد كه دلم مي خواست آقاي
گرجستاني، شبيه كارهاي ديگرش نباشه. دو سه روز كار كرديم و به سرانجام نرسيديم. يا
شبيه
كارهاي قبلي اش بود يا شبيه شخصيت ديگه اي كه تو سريال من بوده. آخر كار، گفتم
موها را
از ته بزنيم. قبول كرد و گفت خودم هم داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه
موهامو
بتراشم. همون موقع، ياد ميخائيل گورباچف افتادم. من هميشه از زخم روي سرش
خوشم مي
اومد. اين رسوب كرده بود تو مغزم و دوست داشتم يك جايي ازش استفاده بكنم.
بعد
ديدم عجب به سر آقاي گرجستاني مي ياد. فكر ديگه اي كه پشت اين كار بود، اين بود
كه آدمي
كه قراره بدبختي سرش بياد، از پرندة آسمون هم برايش مي ياد. انگار كه فضلة
پرنده،
ريخته رو سرش و پخش شده. تا حالا نشنيده ام كسي دربارة اين موضوع صحبت كرده
باشه.
البته چون مكانيك بوده و تو چاله كار
مي
كرده، شايد چيزي خورده تو سرش و زخم شده.
ولي
ايدة پرنده، بهتره. وقتي بخواد بباره،
از
آسمون هم مي باره.
ايدة
دوبندة شازده از
كي بود؟
مال
طراح صحنه و لباس، حسين عالي
نژاد
بود.
در
يكي از قسمت هاي مياني، علي
صادقي
(عباس) عصبانيه و داره داد و بيداد مي كنه. مي گه مي خوام جدا شم، مي خوام
طلاق
بگيرم، مي خوام برم هزار راه نرفته
...
آره.
اينو خودش گفت و خيلي بامزه بود.
يكي
از لوكيشن هاي اصلي سريال، توالت خونة
شازده
است. دربارة اين قضيه توضيح بده كه توي فيلم نامه بود يا نبود؟
توي
فيلم نامه، يك سكانس اصلي داشتيم كه دربارة
توالت
بود. هاشم مي اومد بره توالت، مي ديد قفله. شازده بالا نشسته بود و مي گفت تا
وضعيت
تون روشن نشه، از توالت خبري نيست. جز اين، تو فيلم نامه زياد به توالت اشاره
نشده
بود. دليل اهميت اين مكان در اين سريال، اين است كه بخش قابل توجهي از زندگي
ما، در
توالت مي گذره. خيلي ها فرار مي كنند از اين جور ايده ها. براشون نشون دادن
توالت،
كسر شأنه. مي گن بي تربيتي يه، حالمون به هم مي خوره. ما جاي محدودي داشتيم.
خونة
شازده، هميني يه كه ديدي. فقط من سعي كردم از همة بخش هاش استفاده بكنم.
به
آخرهاي قصه كه مي رسيديم، افه هاي كارگرداني
ات هم
بيشتر مي شد.
مثل
كجاها؟
اون
جايي كه تنهايي شازده رو با نماهاي آنچناني
نشون
دادي. يادته؟ تصوير چك چك آب رو داشتيم و در پس
زمينه،
شازده تو ايوون خونه ش
نشسته
بود و گريه مي كرد. قشنگ بود، اما...
... با
كل كار فرق داشت. آره، راست مي گي. من احساسي كار مي كنم. تريپ كارگرداني
نبود.
الان كه داري مي گي، خودم هم فكر مي كنم يه ريزه به افه نزديك شده. مشكل
احساسات
من بوده.
منظورت از فرو ريختن سقف
خونة
شازده چي بود؟
اگه مي
موند، مرده بود.
پس بايد
مي رفت.
سريالو به ترتيب زماني،
تصويربرداري كردي؟ يعني قسمت به قسمت، اومدي جلو؟
تا
حدودي. از سه چهار قسمت خارج نمي شديم.
ماجراي جوب دم
در باغي كه عروسي آخر توشه، چي
بود؟
قرار
بود تو سكانس آخر، ما عروسي كسي
رو
ببينيم و نفهميم كه مال كيه و بعدش مي فهميم كه عروسي رامينه. يعني به ا ش مرخصي
دادن و
اومده عروسي اش. به اين فكر افتادم كه اين آخر كار، يك مراسم خداحافظي با
بازيگرها بگذاريم. قصه تموم شده بود. اينا رفته بودن شهرستان و همه چيز به نتيجه
رسيده
بود و اصلا مهم نبود كه شازده و عباس و منصور و رامين بالاخره ازدواج مي كنن
يا نه.
مي خواستم يك خداحافظي خوب داشته باشيم. همة اين صحنه، براساس بداهه ساخته
شد.
رقصتون هم بداهه بود؟
كاملا.
وقتي مي گم كوچة اقاقيا رو نگاه كن، واسة
همينه.
من اون جا همين ايده رو به كار گرفتم، اما به چشم نيومد.
همزمان با سريال تو، از شبكة تهران هم مجموعه
اي پخش
مي شد كه يك تفاوت اساسي داشت با كار تو. اون سريال، شخصيت هايي داشت كه
شهرستاني بودن و بعد از كلي ماجرا، ساكن تهران مي شن. ولي تو سريال متهم گريخت ،
تهران
جاي ناامني يه كه نمي شه توش دووم آورد.
دلم نمي
خواد حرف هاي گنده بزنم. من زندگي آدما
رو دوست
دارم. اگه مشكلات، همگاني تر باشه، مردم بيشتر خوششون مي ياد. خودم از مشهد
اومدم
تهران ساكن شدم. خيلي ها شرايط مشابه من داشته و دارن. من مي خواستم با اين
سريال،
مردم رو سرگرم كنم.
چرا
محله هاي
تهران
رو خوب معرفي نكردي؟ اصلا معلوم نيست كه هاشم، كجا زندگي مي كنه و كجاها مي
ره.
نمي شد.
اگر نشون مي داديم، يك عده
اعتراض
مي كردن كه مگه هر كي حاشيه نشينه، مي ياد لويزان زندگي بكنه؟ تو كه نمي
دوني
مشكلات ما چيه؟
حالا
سكانس هاي اصلي
رو كجا
فيلم برداري كردين؟
خونه
شازده، تو
لويزان
است. خونة شهرستان توي احمدآباد مستوفي. خونة باباي منصور هم توي ازگل.
ظاهرا با چند تا دوربين، فيلم برداري شده...
من از
تئاتر اومدم و به تداوم احساس تو كار
بازيگر،
اعتقاد دارم. وقتي حس تداوم داشته باشه، بهترين نوع بازيگري رو مي شه ديد.
كار با
يك دوربين كه متداول هم هست، خيلي از احساس كارها كم مي كنه. همين الان كه
تو داري
با حركت دست حرف هاي من رو تأييد مي كني، توي كار با يك دوربين، ديده نمي
شه. اگه
هم بخواهيم از تو نماهايي بگيريم كه داري به گروه نگاه مي كني و الكي تأييد
مي كني،
آن وقت، بازي ات حس نخواهد داشت. كار با دو تا دوربين را دوست دارم. به
خاطر
اين كه به تئاتر و به خود زندگي، نزديك تره. تازه مگه ما چقدر وقت داشتيم؟ با
دو تا
دوربين كه داشتيم، هم كار سريع تر پيش مي رفت و هم حس ها بهتر درمي اومد. از
همان
مرحلة دورخواني، به كارگردان تلويزيوني، ميزانسن رو توضيح مي دادم. مثلا مي
گفتم
حين ديالوگ گفتن اين بازيگر، من صحنة بند كفش بستن اين يكي رو مي خوام.
ترجمه شاملو از شعرهاي يوناني در نوار ترانه
هاي
ميهن تلخ رو چطوري انتخاب كردي كه قبل از عنوان بندي اوليه بخوني.
ايدة
اصلي عنوان بندي، اين بود كه ما از پاكي و
لطافت
طبيعت به شلوغي و بي نظمي شهر برسيم. احساس كردم كه اون شعر، خيلي خوب به اين
ايده
كمك مي كنه. البته مي دوني كه در واقع، اين شعر، سياسي يه و به انقلابيون
يوناني
مربوط مي شه. ولي اين قضيه برام مهم نبود. متن اين بخش، به اون فضا و حس و
حال مي
اومد.
و به
خودت اجازه دادي كه متن
شعر رو
عوض كني!
الان كه
مي گي، داره برام
مهمه مي
شه. او موقع فكر نمي كردم كه دارم كار بدي مي كنم!
رپ
خوني هم كه دوست داري.
خيلي
زياد. البته اين شيوه، ريشة خارجي نداره.
ما تو
ادبياتمون بحر طويل رو داريم كه خيلي نزديك به رپ خوني يه.
يك
دخترِ به ظاهر عقب افتاده داريم به اسم الهه
كه شاهد
و ناظر اين خانواده است. از اول تا آخر، اونو مي بينيم. منظورت از اين كار
چي بود؟
نمي
تونم درباره ش توضيح بدم.
نمي
خواستي قضيه رو به همة آدماي پايتخت نشين
تعميم
بدي كه؟
بگذار
يك خرده با احتياط
جواب
بدم. ببين، اون نمايندة شهره. سمبل همة مشكلات و اتفاقات. همين.
بازيگر نقش سعيد رو از مهمان مامان مهرجويي
انتخاب
كردي؟
تو
سريال كوچة اقاقيا بازي
كرده
بود. برو اين سريالو ببين. اين، چند بار!
براي
اين كه آدماي خلاف رو باورپذير از آب
دربياري، چي كار كردي؟
مشهد كه
بودم، يك
رفيق
داشتم كه دزد بود. چون دوستش داشتم و مي دونستم كه خيلي آدم خوبيه، الان خيلي
دلم مي
خواد كه نقش دزدها رو بازي كنم. توي چهار پنج تا كار آخرم، همه اش نقش دزد
رو بازي
كردم.
پس
اين كه تمايلي به بازي
كردن
نداشتي و مجبور شدي اين نقش رو بازي كني، همه اش خالي بندي بود.
نه.
واقعا امسال نمي خواستم بازي بكنم. البته
بازيگري
رو خيلي دوست دارم.
براي
سال بعد
هم
سفارش گرفته اي؟
نه.
هنوز هيچي معلوم
نيست.
چقدر بابت اين كار پول گرفتي؟
نمي گم.
تو
كه مي گي از صداقت خوشت مي ياد و با آدمايي
كه
خودشون هستن، ميونه داري. پس چرا نمي گي چقدر گرفتي؟
از اين
خودي تر ديگه؟ مي گم جواب نمي دم. در اين
حد مي
تونم بگم كه خيلي كمتر از دستمزد كارگردان هاي ديگة تلويزيون گرفتم.
از شير
مادر، حلال تره.
از همشهری